تبليغاتX
چشمان تو

چشمان تو

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش ، هم منتظر حادثه و هم فکر خطر باش

سلام دوستای گلم .

ایام محرم رو به همتون تسلیت می گم

برای منم دعا کنید که نفر اول کنکور بشم

همتونو دوست دارم

بای

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/11ساعت12:33توسط خوشه گندم | |

 

می دونی ؟

یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن

تو باشی منم باشم

کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم

که سردم نشه نلرزم

می دونی ؟

تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار

پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت

بهت تکیه دادم

دو تا دستاتو دور من حلقه کردی

بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره

چشماتو می بندی

بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟

می گی : آره

و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم

آروم آروم.......قصه می گی

یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه

می دونی ؟
می خوام رگ بزنم رگ خودمو
مچ دست چپمو...یه حرکت سریع.. یه ضربه عمیق
بلدی که ؟
نه وای !!! تو که نمی بینی

و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستی نمی بینی .....

من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که
سریع می برم

نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگای سفید

نمی بینی که دستم می سوزه

و لبم و گاز می گیرم که نگم آآخ

که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی


تو داری قصه می گی ...
من شلوارک پامه دستمو می زارم رو زانوم
من دارم دستمو نگاه میکنم

دست
چپمو.....خون ازش میاد

خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها

مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است

نمی بینی .....

تو بغلم کردی می بینی که سردم شده

محکمتر بغلم می کنی که گرم بشم

می بینی که نا منظم نفس می کشم

تو دلت می گی آخی............
نفسش گرفت.. می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی

سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم

چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟

می ترسیدم خودمو بکشم

از سرد شدن... از تنهایی مردن... از خون دیدن

ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم

مردن خوب بود

آرومه آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...

گریه نکن دیگه

من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیااااا

بعد تو همون جوری وسط گریه هات بخندی
گریه نکن دیگه خب

دلم می شکنه ... دلم نا زکه...
نشکونش خب ؟

من مردم ولی تو باورت نمی شه

تکونم می دی که بیدار شم

فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم

می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی

اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده
نداره

من مر دم ... ولی برای تو زنده ام

پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن

می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟؟؟؟

خیلی دوست دارم...

 

+نوشته شده در شنبه 1387/08/18ساعت14:27توسط خوشه گندم | |

 

 

هر شب در آسمان

گلی سفید می شکفد و دختر مهتاب

با سبدی در دست

مشت مشت ستاره به چادر شب نثار می کند

و آنگاه

نور نقره ای رنگ ماه

می شکفد سیاهی شب را و بانگ میزند

که در دل هر تاریکی

چشمه ی روشنی بخش امید

پنهان است ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/08ساعت11:53توسط خوشه گندم | |

 

 

هیچ میدانی پر رنج ترین گاه و گذر که دمی بیش هم نیست ،

لحظه ی بدرود است ؟

لحظه ای سخت و غریب

با سکوتی که همه فریاد است ....

دل سودایی پا بسته به مهر

از درون قفس سینه پرتاب و تپش

سر به دیوار قفس می کوبد

ناله سر میدهد از درد جدایی که بمان ..

پای بر جای لرزد و گوید :

که مرو ....

چه توان کرد که باید رفت ....

این دم بدرود است ...

به جز این چه توان گفت :

که آیا باز لحظه ی دیــــــدار است ؟؟؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/25ساعت16:50توسط خوشه گندم | |

مترسک، هر بامداد به عابران صبح به خیر می گویی

و در انتظار پاسخ قلب چوبی ات می شکند

و هر غروب دور از چشم آن ها

اشک های شیشه ای ات در تلاطم گندم زار ها

گم می شود

و تو حتی در میان مترسک ها ، چه تنهایی ...

به خاطر دیگران ایستادن بس است

بیا کمی هم

برای دل تنگمان قدم بزنیم ....

 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/07/07ساعت15:28توسط خوشه گندم | |

شبی از پشت یک تنهایی غم ناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم ،

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ،

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس ،

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روییده با حسرت جدا کردم ،

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم ،

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم ،

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم .........

نمی دانم چرا رفتی ،

نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم ،

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ،

نمی دانم کجا ،

تا کی ،

برای چه،

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید ،

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت ،

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد ....

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت ،

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد ،

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود ،

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت ،

کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت،

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد ،

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد ،

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد ،

و من با اینکه می دانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد ،

هنوز آشفته ی چشمان زیبای تو ام ....... برگــــرد !!!

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد ،

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید ،

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو ،

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم ،

و من در حالتی هستم مابین اشک و حسرت و تردید ،

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است ،

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل ،

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر ،

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان

باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ....

          ((گنـــدم))

+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت15:46توسط خوشه گندم | |

اولین شعر را که می گفتم ،

آسمان عاشقانه می بارید ،

چشمه ی خیس و آبی مهتاب ،

تا طلوع ترانه می بارید ،

اولین شعر را که می گفتم ،

یک کبوتر دوباره پر می زد،

یک سبد یاس و یک سبد رویا،

از دل شب دوباره سر می زد ،

اولین شعر را که می گفتم ،

چشمه های سپیده می جوشید ،

آسمان بعد حس بارانی ،

جرعه ای عشق ناب می نوشید . خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/05/28ساعت1:41توسط خوشه گندم | |

در مزرعه ی نگاهت

احساسم را جار می زنم

و در تلاطم گندم زارها

گم می شوم

و تو حتی میان مترسک ها تنهایی.........

سهم من شاید ....

دلشوره ایست که سال هاست آن را بر دوش می کشم

و هراسانم از نگاه مزرعه داری که

بال هایم را نشانه رفته

هان ! ای مترسک

گریه هایت سیری چند؟

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/05/21ساعت18:56توسط خوشه گندم | |

و حدس می زنم شبی مرا جواب می کنی

و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی

سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای

ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی

من از پنجره تو را نگاه می کنم

و تو به نام دیگری مرا خطاب می کنی

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

تو کمتر از غریبه ای مرا حساب می کنی

و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت

که بعد من ............................

+نوشته شده در سه شنبه 1387/03/28ساعت9:37توسط خوشه گندم | |

سلام.....سلام.......سلام

ببخشید من چند وقت نبودم

اول سال چون کامپیوتر خراب شده بود نمی تونستم کاری کنم

بعدش هم که امتحانا شروع شد

خدا رو شکر دیروز تموم شد

+نوشته شده در سه شنبه 1387/03/28ساعت9:36توسط خوشه گندم | |